تبليغاتX
واژه های تنهایی

واژه های تنهایی

 

 

  

نقطه سر خط ... باورهایم مقدمه نمی خواهند، می خواهم بگویم..بیا..بیا و مرا باور کن.

بیا و مرا در تنگ بی وفای زمانه در کنار خود جای ده...بیا و مرا در اولین شب آرامش

پر از امید و آرزو کن.دستهایم دور از تو اما دلم همسایه ی بی قرار توست.

بدان که دلم باز هم برای لحظه ای با تو بودن بارانیست..چه حس خوبیست بارانی بودن برای تو

چه حس خوبیست واژه هایت یکپارچه دلتنگ بودن برای تو..می خواهم که با تو تمام شوم

پس بیا ...بیا و از سر خط مرا باور کن..

خدایا می خواهم تا بی نهایت اشک بریزم...می خواهم تا آخرین نفس فریاد زنم و

از این دنیا نفرت داشته باشم،می خواهم که آرامش را با تمام وجود در وجودم حس کنم.

می خواهم همنفس نفس های سردم تا آخرین نفس با من تمام شود.

خدایا نگذار که این واژه ها تنها قصه ی این دل باشد و

 تمام لحظات عاشقانه زاییده ی رویای خویش...بیا ..بیا که دلم پراز

 با تو بودن است..می خواهم با تو بارانی شوم ای خوب من...نقطه سر خط...

 

بیا از سر خط باورم کن...منه عاشق و عاشق ترم کن

نمی خوام قربونی خزون شم..تو با دست خودت پرپرم کن

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:39 توسط سعید| |

 

 

 

امشب نگاهم به آسمان شب،به آنسوی تاریکی،به ماورای سکوت خیره مانده...

آسمان شب چه زیباست چه درخشان و چه سکوت پر معنایی دارد...میخواهم باز هم تو را بخوانم

و از تو بگویم،در میان تلالوء درخشان ستارگان از تو بنویسم و تو را فریاد زنم.

آری میگویم سکوت یکنواخت شبهای پررنگ را دوست دارم چون تورا در میان افکار پریشان

خویش می بینم و به یاد تو می افتم در این سکوت... 

از تو دورم همانند دوری ستارگان اما درخشش تورا در میان آسمان دلم همچون

درخشش آسمان شب می بینم .آرزویم با تو بودن است و از تو گفتن در میان این همه بی قراری.

در میان این همه بغض وجودم می خواهم از پاکی و خوبی تو بگویم کاش دنیا به خوبی و

سادگی تو بود ای کاش همه یکصدا و یکدل بودند.ای کاش علامت سوالی در ذهن

 خویش نمی یافتم....آری امشب باز هم در آسمان شب فریاد می زنم تا شاید صدایم به تو برسد

تا شاید هر چه زودتر پاسخ فریادم را با نگاه زیبایت بدهی.

می خواهم زیر باران شب تا بی نهایت قدم گذارم شاید که در این راه تو ای

همه ی وجودم پیدا شوی و چتر سادگی و بی آلایشت را برایم باز کنی و بگویی که می خواهم

با تو تنها شوم و آنسوی بی نهایت را با تو لمس کنم...

من همچنان به امید چنین روزی خواهم گریست و منتظر خواهم ماند...

  

سخت است حس غریب دلت را به واژه تبدیل ساختن و بیان کردن...

نمی دانم ...نمی دانم چگونه بگویم،نمی دانم از تو چگونه بخواهم...

اما این را خوب می دانم که می دانی فریادم برای چیست و

از چه دلتنگم که اینگونه بغض وجودم را گرفته

و من همچنان در آغوش این واژه ها قرار دارم.

ببین مرا که از تو می خواهم ای آفریننده ی من...

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:50 توسط سعید| |

سلام...

خیلی وقته دنبال یه بهانه بودم تا یه پست غیر از دلتنگی یام بگم...

...بدون شرح...

 

 ریاست جمهوری دکتر محمود احمدی نژاد رو به همه ی

دوستداران و هواداران و ملت ایران تبریک میگم.

 

 

 

 

 

 

AHMADI*** NEJAD

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 19:33 توسط سعید| |

 

 

 

 

این دفعه خیلی می خوام باهات راحت تر باشم...می خوام با همین زبون،با زبون دلم

باهات حرف بزنم شاید بهتر باشه، شاید اونی که فکر می کنه آخرشه هر چی زودتر پا بشه و

 واسه همیشه از پیشم  بره...

دوباره زیر بارون تو خیالم خیلی آروم توی رویام نشستم...بغض کردم ، دلشکستم...

چه حسی داره چقدر خوبه حس بارونی بودن ، حس پائیزی بودن ، حس همرنگ بودن و سکوت

احساس دنیای من به بازی گرفته شد، منو گم کردن بین این همه واژه

من هنوز...من هنوزم به دنبال خوبی و پاکی این جا می گردم.همه می گن عالیه اما برای من

هیچی نیست ، پوچ..تهی..یه دنیا کینه، باور کن که خالیه.

نمی دونم..شاید از دیدن اشک توی چشام خوشحال میشی..من اشک می ریزم..

التماس می کنم تو میگی داد بزن، خودتو خالی کن.من که گفتم نمی تونم، پر شدم لبریز لبریز.

به کی بگم..کی می دونه؟؟فقط تو می بینی و می فهمی...

منو تنها گذاشتی...نه اشتباه نکن تو داری منو می بینی اما بین اینا تنهام گذاشتی.

می دونی که این جا هر چی خواستم نشد...به هر طرف که رفتم آخرش بن بست بود.

همه جا نوشته بود ورود ممنوع،همه چی خیالی.دیگه باید کجا برم؟

چی رو باید دید میدونم واسه من همه چی سرابه...خسته شدم از این همه زمزمه...از این همه

جدایی،دلتنگی..آره گفتم زمزمه خوب می دونی این واژه کدومه، چیا توش پنهانه

ببین منو تویی که خدای منی..همه ی من ..وجودم از توست

من منتظرم پس نزار فکر کنم و بگم:

 

نداره فرقی برات می دونم بود و نبودم       تویی که هستی همیشه تویی همه وجودم

می دونم دوسم نداری مثل روزای گذشته    نمی خوام باور کنم که گذشته ها گذشته

میدونی تو شعر من دنبال قافیه نباش        آخه این حرف دل دنبال حاشیه نباش....

 

آنگاه كه چشمانم او را ديد و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود...

اما به غلط ، افسوس نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و ...

كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست

استثنايي وجود نخواهد داشت

كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است

ولي افسوس كه ندانستم

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:5 توسط سعید| |

 

  

 

خدایا نمی دانم راز زندگی،راز سرنوشت و راز جدایی چیست که باید بهترین هایمان دررویاهای

خویش تحقق یابد.نمی دانم که راز دلتنگی این زندگی چیست که باید این گونه اسیر آن شوی

اما این را خوب می دانم و هرگز فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست،زندگی به من آموخت

که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم...زندگی به من آموخت

 که چگونه در آتش تنهایی بسوزم اما هیچ وقت نگفت که چگونه از این آتش بی قراری

 رهایی یابم.آه خدایا ببین که راز زندگی چقدر پیچیده است.ببین که انسان بودن و

 ماندن در این دنیا چقدر دشوار است...

خدایا اگر زندگی شکستن سکوت است که من سالهاست با فریادهای بی صدایم این سکوت را

 شکسته ام اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی

 جوشیده ام دیگر نمی دانم از کجا و از کدام خوبی سخن بگویم..دیگر در میان اندیشه های

پر هیاهوی خود راه بازگشت را گم کرده ام.ثانیه ها،دقیقه ها،ساعت ها و لحظه های زندگی

در گذر است اما چه سود از این همه دلتنگی و بی قراری...

خدایا نگذار که زندگی کردن برایم یک عادت شود...می خواهم بوی لحظه های خوش زندگی

تا اعماق وجودم بر من غلبه کنند...می خواهم سرم را رو به آسمان نگاه داشته و قدم بگذارم...

ای کاش بازیگران زندگی من در صفحه ی کوچک دلتنگی ام با من یکرنگ بودند...

نمی دانم که سرانجام من چیست وآخر باید منتظر چه چیزی باشم...دلگیرم از این لحظه های سرد و

بی پایان..دلگیرم از خنده های پر معنی دنیا....دلگیرم از این سکوت پر صدا...

چگونه بگویم دوستت دارم اما از تو هم دلگیرم خدای من...

ای کاش می شد روحی درمیان این واژه دمید تا همه می دیدند که چی می کشم

و چه می شود صحنه ی پر تپش واژهای تنهایی...

 

می دونم چشمای رنگی ندارم ...صورت خیلی قشنگی ندارم

                       می دونم کوچیک خونم می دونم                     

   خیلی بی نام و نشونم می دونم

                        می دونم سادست لباسم عزیزم...واسه تو یه ناشناسم  عزیزم                    

                                             صدای خوبی ندارم می دونم                                           

              برای عشق تو اما می خونم           

                 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:19 توسط سعید| |

Design By : Night Melody